|
و خدایی که در این نزدیکی است
|
||||
|
|
||||
سلام...امیدوارم حال همتون خوب باشه...
همونطوری که همتون میدونید تنظیمات این وبلاگ دچار مشکل شده و حجم زیادش هم باعث دیر بالا اومدن صفحه میشه... به خاطر همین من تصمیم گرفتم این بلاگ رو به آدرس جدید منتقل کنم و از این به بعد هم توی این وبلاگ هیچ پست جدیدی قرار نمیگیره.آدرس وبلاگ جدید رو براتون اینجا گذاشتم و همچنین لوگوی اون بلاگ رو هم میتونید گوشه همین صفحه ببینید... من از همه دوستان عزیزی که توی این مدت منو همراهی کردن متشکرم و همتون رو از ته قلبم دوست دارم. امیدوارم که توی بلاگ جدید همراه و پشتیبان من باشین. اگر نقدی از من و یا کلبه تنهایی دارید توی قسمت نظرات یادگاری بگذارید. باز هم از همتون ممنونم... -فانوس تنهایی- با اولین پست در خدمت همه دوستان هست..خوشحال میشم اونجا رو با قدمهاتون رنگی کنید... ممنون از همه... gangleader مدیر وبلاگ... 
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08ساعت 20:30 توسط gangleader
|

دوتا دستمو حلقه کردم دور فنجون...دوست داشتم از گرماش تمام استفاده رو بکنم...رنگش سیاه بود،حتی سیاه تر از پر کلاغ..خیلی دوست داشتم به آخرش برسم ولی توی خوردنش اصلا عجله نمیکردم...
چشامو آووردم بالا،بیرون پنجره هیچی رو نمیشد دید...قطرات آب همه شیشه رو گرفته بودن... انگشتمو آروم کشیدم روش، صدای دلنشینش قلبم رو تکون داد. نشستم لبه پنجره و سرم رو تکیه دادم به شیشه، مغزم با صدای آب آرامش گرفت...کف دستامو آروم چسبوندم به شیشه،عجب آرامش جالبی داشت ناامید موندم قطرات،برای برخورد به دستم... بیرون غوغا بود...باد به هیچی امان نمیداد. جنگ ابرها توی آسمون تمومی نداشت...رقص درخت چنار دیدنی بود.. همینطور آرامش کبوتر سفید... سرش رو توی پرهاش فرو کرده بودو روی سیم برق نشسته بود...اصلا دوست نداشت پرواز کنه...اون از پرواز خسته شده بود و من از روی زمین موندن... با نفس کشیدنم شیشه بخار کرد...انگشتم رو بردم طرفش و دوتا دایره کشیدم،به عنوان چشم...دستمو با حرکت آروم آوردم پایین تر،یه خط صاف کشیدم،مکث تمام وجودم رو ریشه کن کرد...نمیدونستم خط رو،رو به بالا خم کنم یا پایین...واقعا نمیدونستم... قطرات آب به تگرگ تبدیل شد...انگار آسمون هم از گریه کردن خسته شده بود...دونه دونه برگای چنار کنده میشدن و روی زمین می افتادن...رقص اون به گریه تبدیل شد...ولی کبوتر هنوزم ساکن بود... تمام بدنم به لرزه افتاد،انگشتم رو دیگه نمیتونستم حرکت بدم،چون دنیا نمیخواست...چون هیچ کس و هیچ چیز نمیخواست که اون لب، نه به بالا خم بشه نه به پایین... اشکهای یخی آسمون همینطور بیشتر و بیشتر میشدن...اما گرمای قلب من، نمیذاشت اشکهای من یخی بمونن...زمین از یخ سفید شد،ولی چشمهای من سرخ بود... تکه های یخی همینطور بزرگ و بزرگتر میشدن و تحمل چنار هم همینطور کم و کمتر میشد... چتر پیر مرد پاره شد، و نگاهش رو به آسمون شکست...ولی کبوتر هنوزم ساکن بود... تکه اشکی به شیشه خورد، شیشه کهنه طاقت نداشت . ترک برداشت...انگشتم دنبال ترک رفت و خط رو به پایین خم شد... حالا من بودمو یه قطره سکوت و یه درد سینه... فنجون رو سر کشیدم...آخرش نقش یه کبوتر افتاده بود،ولی بالهاش باز بود... چشامو آووردم بالا...بیرون پنجره هیچی رو نمیشد دید...قطرات آب همه شیشه رو گرفته بودن... کبوتر سفیدی از جلوی پنجره رد شد،ولی رو به بالا نرفت... شکل آدمک گوشه شیشه لبخند نمیزد... 
+
نوشته شده در جمعه 1388/02/25ساعت 20:14 توسط gangleader
|

صدای نفس کشیدن دارکوب همه جنگل رو پر کرده بود...رومو کردم به آسمون،ابرا کم کم داشتن همه جا رو پر میکردن...جنگل داشت خیلی غم زده میشد...
به راه خودم ادامه دادم...نمیدونم داشتم به کجا میرفتم... نشستم روی یه سنگ و تکیه دادم به درخت پشت سرم...چه آرامش عجیبی داشت...حتی خون توی رگهام بی حرکت شده بود...تنها صدا،صدای نفسهای دارکوب بود... چشامو رو به بالا چرخوندم،نگاهم توی برگا گم شد..چقدر قشنگ بودن...توی هوای ابری،همه برگا دیوونه شده بودن... درختا دیگه آروم نبودن. انگار از صدای هیاهوی باد ترسیده بودن...کوبیده شدن پای مورچه ها روی زمین،قلب جنگل رو میلرزوند. انگار همه ترسیده بودن،ولی خون هنوز توی رگهام ساکن بود...زیر ناخنام کبود شده بود...چشام فقط به آسمون خیره بود...صدای زاغ،سلول های خاکستری مغزم رو مشکی کرده بود... صدای کوبیده شدن قطره آب روی یه سنگریزه،همه جا رو بهم ریخت...یهو رگبار شدیدی گرفت...صدای زاغ بیشتر و بیشتر شد،ولی دارکوب دیگه نفس نکشید...سرم پایین بود،آب از نوک مژه هام روی دستام میریخت... بی اختیار بلند شدمو روی زمین دراز کشیدم، دستها و پاهام رو باز کردم و به آسمون خیره شدم...نگام توی قطرات آب صدتا شد...بارون پیشونیم رو سوراخ کرد،ولی خون هنوز توی رگهام ساکن بود... یهو همه چیز متوقف شد...ذهنم دیگه توی جنگل نبود...رفت خونه...پیش اون...چرا اون پیشم نبود...؟!! به خودم نگاه کردم،بدنم خشک خشک بود...چشامو بستم...قطره های بارون دیگه با پیشونیم کاری نداشتن... یاد اون شب افتادم..لب دریا...اون شبی که دریا طوفانی بود و آب خیلی سریع داشت بالا میومد...دستش توی دستم بود...بهم نگاه کرد و صورتشو آوورد جلو...همینطور بهم نزدیک و نزدیک تر میشد...دیگه صورتش با صورتم فاصله ای نداشت...پاشنه پاشو آروم آوورد بالا....... چشامو رو به بالا چرخوندم،نگاهم توی برگا گم شد..چقدر قشنگ بودن...توی هوای ابری،همه برگا دیوونه شده بودن... دارکوب داشت میمرد و زاغ داشت گریه میکرد... خون توی رگهام به سرعت داشت حرکت میکرد...ولی چشام هنوزم بسته بود...قلبم با تمام قدرت داشت میتپید..خون از زیر ناخونم بیرون میزد...سلول های مشکی مغرم سفید شده بودن...رگای چشمم ترکیده بود...قرنیه چشمم فقط عکس اون رو برای مغزم میفرستاد... صدای حرکت مذاب رو زیر سرم حس میکردم...گرمای قلبم جنگل رو سوزوند...هیچ قطره ای دیگه رو زمین نیفتاد... حالا اونم توی جنگل بود...کنار من...چشمم توی چشمش قفل شده بود...دستمو گرفت..ولی هیچ وقت بلندم نکرد... ناخن هام کنده شد و خون توی رگهام خشک شد... صدای زاغ بیشتر و بیشتر شد،ولی دارکوب دیگه نفس نکشید... همه برگا دیوونه شده بودن... مثه من... اما چشام هنوز بسته بود... 
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت 18:17 توسط gangleader
|

باد برگای خشکیده روی زمین رو به پرواز در میاورد..دستای من هنوزم توی جیبم بود...دکمه پیرهنم هنوزم باز بود...موهام هنوزم مثل اوندفعه بهم ریخته بود و با آوای باد میرقصید...
چرا اینطوری شد؟...چرا من انقد بدبختم؟!!...چرا همیشه من باید تنها باشم؟...چرا همیشه اون باید ترکم کنه؟...چرا همیشه من باید دنبالش بدوم؟...چرا همیشه من باید عذر خواهی کنم؟...چرا همیشه این دل منه که شکسته میشه؟...چرا همیشه این قلب منه که توی سیاهی کپک میزنه؟...چرا همیشه این منم که باید توی تنهایی بپوسم،ولی اون توی خنده ها غرق بشه؟...چرا همیشه اشکای من باید جاری بشه؟...چرا من باید توی بدبختی غرق بشم؟...چرا من باید توی شهر تنهایی گم بشم؟...چرا همیشه ذهن من پر از خاطرات تلخه؟...چرا من باید انقد به اون فکر کنم که مغزم پوک بشه،ولی اون یادی از من نکنه؟...چرا با من باید مثل برده رفتار بشه؟...چرا همیشه باختم؟...چرا هیچ کس نیست؟...چرا هیشکی درکم نمیکنه؟... باد برگای خشکیده روی زمین رو به پرواز در میاورد..دستای من هنوزم توی جیبم بود...دکمه پیرهنم هنوزم باز بود...موهام هنوزم مثل اوندفعه بهم ریخته بود و با آوای باد میرقصید... هنوزم هیشکی اونجا نبود...هنوزم من با گنجشک روی بید مجنون تنها بودم... ای کاش یه کسی بود که دست منو از توی جیبم در میاوورد...ای کاش این تنهایی همین الان تموم میشد...ای کاش رنگ من هیچوقت سیاه نبود...ای کاش خط روی دستم هیچوقت بدبختی رو نشون نمیداد...ای کاش اون روز توی پیچای جاده چالوس هیچوقت تموم نمیشد.. یاد اون روز توی خیابون افتادم...بی خبر از همه جا...اون اومد ولی انگار هیچ وقت ندیدمش... داشت میومد طرفم...صدای قدمهاش رو میشناختم...همینطور این صداها داشت بلند و بلند تر میشد...ولی وقتی دقیقا به جلوم رسید دیگه هیچ صدایی نمیومد به غیر از صدای گریه آسمون.... چشامو آروم باز کردم..داشت منو نگاه میکرد،ولی حتی بارون هم چشای اونو خیس نکرده بود... سرم رو کوبیدم به دیوار پشت سرم...همینطور بهم خیره شده بود ولی هیچ کاری نمیکرد و ماهیچه های لباش هم هیچوقت تکون نخورد.... بارون من رو درک کرده بود...همینطور شدتش رو بیشتر میکرد تا قطره های اشکم پیدا نشن... بارون من رو درک کرده بود...خیلی خوب....ولی اون....نه..... حالا دیگه تنها نبودم...روی برگای خشک دراز کشیده بودمو با هزارپایی که داشت دونه دونه ناخوناش رو میگرفت دوست شده بودم..چون هیچ کس باهام نموند...تا آخرش... شاید این هزارپا دیگه ترکم نکنه...شاید این بهترین دوست باشه... اون منو درک میکنه...ولی آدما.....نه.....
+
نوشته شده در جمعه 1388/01/21ساعت 18:26 توسط gangleader
|

هنوز نرسیده بود...ولی داشت میرسید...آره خودش بود...ولی چرا انقد زود...؟!! چرا انقد زود امسال تموم شد؟ من نشسته بودم توی بالکن و گذر عمر رو نگاه میکردم... میدیدم که چطوری باد داره رد میشه و یه سال از عمر من رو بدون اجازه میگیره و با خودش میبره... دوست داشتم بازم سد دلم رو باز کنم تا گلای بهاری روی گونم آب بخورن..ولی نتونستم... چرا امسالم گذشت ولی اون نیومد؟چرا باید یکسال از زندگیه من بی هدف و بدون اون بگذره و نابود بشه؟پس کی میاد؟چرا نمیاد؟ صدای غرش توپ پلاستیکی توی حیاط بهم گفت که سال تحویل شده..یعنی بالاخره رسید.. یعنی بالاخره پارسال تموم شد و امسال شروع شد...با اینکه پارسال یه روز هم بیشتر از بقیه داشت بازم اون نیومد و منو توی همین بالکن و کنار ترک دیوار تنها گذاشت... امسال من هیچ سفره ای نچیدم،چون ماهیه وجودم توی اسید معده م غرق شد،و تنگ من دیگه ماهی نداشت... آینه قلبم هم با سنگ ریزه ای شکست...و کرم،سیب سرخ رگهام رو خورد... توی بالکن نشسته بودم و گذر عمر رو نگاه میکردم.. شاید امسال ۸۸ بار بمیرم...و شایدم ۱۳۸۸ بار سکته کنم...چرا نمی آد؟ امسال فرودین من دیگه ر نداره...وقتی اون نباشه دوست ندارم اصلا سیزده روز اول فرودین هم باشه... دوست دارم همه این سیزده روز رو بشینم توی همین بالکن و با ترک روی دیوار درددل کنم... چرا نمیاد؟ چرا نمیاد تا ر فرودین رو بذاره سر جاش... چرا نمیاد تا سال منم مبارک باشه و فقط به اون تبریک بگم... برگ درخت توی حیاط هنوز درنیومده داره میریزه و خودشو برا پاییز آماده میکنه... چرا قلبم توی خواب زمستونی غرقه و سبز نمیشه؟ چرا همه جای کلبه هنوزم تاریکه...؟ چرا هنوزم تنهام...؟ 
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/05ساعت 17:53 توسط gangleader
|
